سیستم عصبیم به منتهای حد تحمل خود رسیده است. ساختمان سر کوچه شروع کرده به ساختن. از صبح تا شب صدای مته و موتور و هزار کوفت و زهر مار میآید. انگار دارند مغز مرا سوراخ میکنند. ایرپاد را میچپانم توی گوشم. چون الان است که مغزم منفجر شود. دلم میخواهد جیغ بکشم. احساس میکنم اگر یک جیغ بلند و بنفش بکشم تمام تنش از توی مغزم خالی میشود. نمیتوانم تحمل کنم. به حنانه پیام میدهم: «پوکساید داری؟» همه چیز روی وجودم سنگینی میکند. علیرضا میخواهد آرامم کند. میگویم به من دست نزن. انگار دستش وزنه هزار کیلویی دوره شانهام است. حنانه پوکساید میآورد. میخورم. میروم بالا پیش مامان و بابا. در این حد رنجورم که برمیگردم به آغوش کودکی. همان آغوشی که به خاطر آسیبهای زیاد ازش فاصله گرفته بودم.
به حنانه میگویم بزند اینترنشنال. خودم به هیچ چیزی دسترسی ندارم. احساس میکنم باید بدانم دور و برم چه خبر است. این شنیدههای گنگ از این طرف و آن طرف بیشتر حالم را بد میکند. سیرکی را که تماشا میکنم باورم نمیشود. یک عده در خارج از ایران جمع شدهاند و دارند از ترامپ خواهش میکنند به ایران حمله کند. جنگ. جنگ. جنگ. این واژه کجا معنایش را به نجات تغییر داد؟ باورم نمیشود.
به حنانه میگویم موبایلش را بدهد. میروم اینستا تا چند پیج را ببینم. حرفهای کتولی را میخوانم که آرامم میکند. بعد نوبت پستهای جنازه است. جنازه. جنازه. جنازه. توی کاورهای سیاه. اینها آدمند. آدم واقعی. حنانه میگوید نبین. نمیتوانم. باید ببینم تا بتوانم عزاداری کنم. یک پیج دیگر هست که اسامی کشتگان را گذاشته هر چقدر پایین میروم تمام نمیشود. اینها را تحت تاثیر پوکساید دوام میآورم. پوکساید آنقدر آرامم کرده که ببینم و از هم نپاشم. سرم سنگین شده. برمیگردم پایین. یاد نیستم مسواک زدم یا نه. ساختمان سر کوچه هنوز مشغول سر و صداست. خوشحالم. میدانم قرار است غرق خواب بشوم. میدانم خواب میآید و درد تمام میشود. حتی شده برای یک شب تا صبح.