دیگه نمیتونم
شکستهبال و خستهام...
شکستهبال و خستهام...
طبق مشاهدات بنده:
ارزشیها وقیحند. سلطنتطلبها بددهن. ارزشیها مستقیم فحش نمیدن ولی یه زری میزنن که میخوای خودتو رنده کنی.
سلطنتطلبها مستقیم فحشهای خیلی رکیک و زنستیزانه میدن.
پارادایم مذهبی دیگر جواب نمیدهد. حتی برای قشر مذهبی. حتی مذهبیها هم میگویند دست از سرمان بردارید تا در خلوت خودمان به دینداری بپردازیم. ما با شما یکی نیستیم. حتی مذهبیها هم احساس میکنند در فضای جامعه جایی ندارند. آنها هم احساس مصادره و اشغال دارند. مثلا من خودم احساس میکنم حرم امام رضا که قبلا مأمنم بود دیگر به من تعلق ندارد و توسط زامبیهای حکومتی اشغال شده است. من چند سالی هست دیگر به مشهد نمیروم.
پاردایم مذهب دیگر جواب نمیدهد برای همین حکومت دارد به پارادایم ملیت تغییر جهت میدهد. تاکیدم این است که این تغییر توسط خود حکومت در حال شکلگیری است. و به گمانم از جنبش مهسا شروع شده است. حکومت باج نمیدهد، کوتاه نمیآید. بلکه حق ملت را به قیمت گزاف بهشان باز میگرداند. مانند مردی که زنش را سالها در راه دادگاه میدواند تا طلاق دهد و در آخر آیا یک مهریه نیمبند کف دستش بگذارد یا نه. زن هزینه میدهد اما چیزی که در ازای هزینه به دست میآورد، تقریبا هیچ است.
این همه دمیدن در ناسیونالیسم هم عجیب و غریب است. به خصوص اینکه هیچ سوادی پشتش نیست. رسما یک مشت رویا و تخیل است. رضا پهلویای در کار نیست. یک نفر از بین خودشان علم میشود. این خط این نشان. امیدوارم این ناسیونالیسم مثل آلمان نازی به فاشیسم نینجامد.
آدمها دیوانه شدهاند. زده به سرشان. هیچ حرف و سخنی هم تاثیرگذار نیست. تنها کاری که میتوانم بکنم این است که در رهگذار باد نگهبان لاله باشم. باید به همدیگر کمک کنیم. باید کمک کنیم این سیستم عصبی از هم پاشیده آرام بگیرد.آدمها دیوانه شدهاند و این از حماقتشان نیست. بلکه آنقدر به لحاظ عاطفی و روانی تحت فشار و درگیر هستند که درهای ورودی مغزشان بسته است.
همیشه فکر میکردم رضا پهلوی آدم اهولی است که ارزش وقت تلف کردن ندارد. حالا اما نظرم تغییر کرده است. رضا پهلوی آدم دروغگو و کثیفی است. رضا پهلوی، شازده ۶۵ ساله، عقده بزرگی در دل دارد. کینه همه ایرانیها را هم بدجوری به دل گرفته. هر سروقد ایرانی که بر زمین بیفتد، با خودش میگوید انتقام ۵۷ را ازشان گرفتم!
قرار بود ایران آتش بگیرد و از خاکستر خودش برخیزد. ایران آتش گرفت اما از خاکستر خودش برنخواست. ما خاکستر شدیم. بینتیجه و حاصل. حالا حتی در شرایطی هستیم که شاید خاکسترمان را هم به باد دهند.
آدمها زجر میکشند. بعد برای رنجهایشان قصه میسازند تا بتوانند تحملش کنند. این قضیه به طور برعکس عمل نمیکند. نمیشود خودمان را آتش بزنیم و بعدش منتظر پرواز بمانیم. خدا به همه ما رحم کند.
یک بنر بزرگ سفید نصب کردهاند سردر دانشگاه تهران. رویش به فونت دهه شصتی نوشتهاند: «یا مرگ یا خامنهای» باورم نمیشود. از حنانه میپرسم واقعی است؟ اینترنشنالیها هم که همهاش از هزینه آزادی میگویند. هزینهای که مبلغش جان من و شماست. چرا؟ چرا ما باید در این دو گانه قرار بگیریم؟ حتی انتخاب بین مرگ و زندگی نیست. انتخاب بین مرگ و یه چیز بدتر از مرگ است. یک چیز بدتر از مرگ! اصلا همین شد که عدهای ریختند بیرون چون فکر میکردند مرگ بهتر از خامنهایست. ما هم نریختیم بیرون چون فکر میکردیم مرگ بهتر از آن بلایی است که اینترنشنال میخواهد سر ایران بیاورد. از این دوگانهبازی افراطی خستهام. کاش کمی وسط بازی کنیم.
سیستم عصبیم به منتهای حد تحمل خود رسیده است. ساختمان سر کوچه شروع کرده به ساختن. از صبح تا شب صدای مته و موتور و هزار کوفت و زهر مار میآید. انگار دارند مغز مرا سوراخ میکنند. ایرپاد را میچپانم توی گوشم. چون الان است که مغزم منفجر شود. دلم میخواهد جیغ بکشم. احساس میکنم اگر یک جیغ بلند و بنفش بکشم تمام تنش از توی مغزم خالی میشود. نمیتوانم تحمل کنم. به حنانه پیام میدهم: «پوکساید داری؟» همه چیز روی وجودم سنگینی میکند. علیرضا میخواهد آرامم کند. میگویم به من دست نزن. انگار دستش وزنه هزار کیلویی دوره شانهام است. حنانه پوکساید میآورد. میخورم. میروم بالا پیش مامان و بابا. در این حد رنجورم که برمیگردم به آغوش کودکی. همان آغوشی که به خاطر آسیبهای زیاد ازش فاصله گرفته بودم.
به حنانه میگویم بزند اینترنشنال. خودم به هیچ چیزی دسترسی ندارم. احساس میکنم باید بدانم دور و برم چه خبر است. این شنیدههای گنگ از این طرف و آن طرف بیشتر حالم را بد میکند. سیرکی را که تماشا میکنم باورم نمیشود. یک عده در خارج از ایران جمع شدهاند و دارند از ترامپ خواهش میکنند به ایران حمله کند. جنگ. جنگ. جنگ. این واژه کجا معنایش را به نجات تغییر داد؟ باورم نمیشود.
به حنانه میگویم موبایلش را بدهد. میروم اینستا تا چند پیج را ببینم. حرفهای کتولی را میخوانم که آرامم میکند. بعد نوبت پستهای جنازه است. جنازه. جنازه. جنازه. توی کاورهای سیاه. اینها آدمند. آدم واقعی. حنانه میگوید نبین. نمیتوانم. باید ببینم تا بتوانم عزاداری کنم. یک پیج دیگر هست که اسامی کشتگان را گذاشته هر چقدر پایین میروم تمام نمیشود. اینها را تحت تاثیر پوکساید دوام میآورم. پوکساید آنقدر آرامم کرده که ببینم و از هم نپاشم. سرم سنگین شده. برمیگردم پایین. یاد نیستم مسواک زدم یا نه. ساختمان سر کوچه هنوز مشغول سر و صداست. خوشحالم. میدانم قرار است غرق خواب بشوم. میدانم خواب میآید و درد تمام میشود. حتی شده برای یک شب تا صبح.
دو هفته هرطور که شد دوام آوردم. به هر ضرب و زوری که بود. با هر روشی که بلد بودم. با خواندن، راه رفتن، فیلم دیدن، نماز خواندن. پنجشنبه از پا افتادم. به ناگهان. وسط خرید یکهو زانوهایم خالی کرد. یکهو احساس کردم دیگر نمیتوانم روی پا بایستم. به علیرضا گفتم دیگر نمیتوانم. برویم ناهار. رفتیم ناهار. فکر کردم قندم افتاده. ناهار خوردم. اما حالم بهتر نشد. حضور آدمها خفهام میکرد. گفتم برویم.
دیگر حالم بهتر نشد. شنا کردن جواب نداد. خواندن جواب نداد. فیلم دیدن جواب نداد. نماز جواب نداد. حالا دارم مینویسم. این هم مثل آنها جواب نمیدهد. فقط مسکنی است که برای مدت زمان اندکی سیستم عصبی برآشفتهام را آرام میکند.
نمیدانم باید چه کار کنم. میدانم اوضاع برای همه خوب نیست. میدانم اوضاع من از برخی بهتر هم هست اما توان ندارم. نای ادامه دادن ندارم. دیگر نمیتوانم دوام بیاورم. از دوام آوردن خستهام.
از روی بغض و خشم میخواستم یه کاری رو انجام بدم. امروز فهمیدم یه نفر دیگه انجامش داده. بعد دیدم چه کار زشتی بود. خدا رو شکر که من انجامش ندادم. برای انتقام از یه نفر حق دیگری رو ضایع میکردم. احساس میکنم این لطف خدا به من بوده که جلومو گرفته.
انقدر غمم زیاده که میترسم ازین غم بمیرم. قلبم مچاله است. تیکه تیکه. میترسم هیچ وقت کمر صاف نکنم.
میدونی چند سال طول کشید تا بفهمم آدم خوبی هستم؟ چرا انقدر به من میگفتی دختر بد؟ مگه من چی کار کرده بودم؟ کاش هیچ وقت خودم رو تو آینه تو ندیده بودم. تو یه آینه زشت و سیاه و کج و معوجی. همه فکر میکنند تو فرشتهای. با خودشن میگن اگر با بقیه انقدر مهربونه ببین دیگه به بچههاش چقدر محبت میکنه. اما حقیقت اینه که هیچ وقت دوستم نداشتی مامان. هیچ وقت بهم رحم نکردی.
پدر و مادرم خونه رو تبدیل کردند به یک هتل پنج ستاره رایگان برای فامیل عتیقهشون و انتظار دارند ما هم در نقش دربان و گارسون و خدمتکار بدرخشیم.
با سی و سه سال سن تن و بدنم میلرزه بخوام به مادرم نه بگم.