خیلی خوبست آدم سارافون قشنگه اش را بپوشد و خودش را برای گودزیلایش خوشگل کند

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 8:8  توسط mood+y
نمیدونم این نامه برای شما مهم هست یا نه ! من فقط فکر میکنم باید بگم چه احساسی دارم . شاید این نامه را مچاله کرده باشید و اصلا به همین خط دوم هم نرسیده باشید .الآن که توی خونه نشستم و گریمو کردم باید بگم که من از برخورد شما خیلی ناراحت شدم . احساس میکنم تحقیر شدم و فکر میکنم حق من به عنوان یک مشتری این نیست که این برخورد تحقیرآمیز باهام بشه . من به عنوان مشتری حق دارم از طرف مغازه دار احترام بشم . شاید برای شما مهم نباشه و هر چقدر مشتری هایی مثل من رو از سر باز کنید باز هم مشتری های خودتون رو داشته باشید . شاید براتون مهم نباشه کسی که از مغازه شما یک بار رد شده بره و دیگه برنگرده و پشت سرش رو هم نگاه نکنه . اما باید بگم برخورد تلخ شما همیشه توی ذهن آدم میمونه و این تلخی آدمو پر از احساس خشم وناراحتی میکنه . من حرفمو توی مغازه به شما زدم . به شما گفتم که خیلی هم خوب میدونم چی میخوام بخرم . و واقعا هم از شما قصد خرید داشتم . ما اهل همین محله ایم . ۲۰ ساله که کوچه رفعت زندگی میکنیم . بچه که بودم با مادرم برای خرید به مغازه شما میومدیم . اون موقع ها شاید بیشتر این مادرم بود که مورد توهین واقع میشد و من چیزی حس نمیکردم . مادرم ۲ ساله که که دیگه برای خرید به مغازه شما نیومده . چون اون هم با اینکه مشتری قدیمی شما بود احساس تحقیر شدن میکرد . بذارید یه خاطره براتون تعریف کنم .من و دوستم برای خرید به یک کتاب فروشی در انقلاب رفتیم . مغازه دار میخواست از انبار برای ما کتاب بیاره . ما رو تنها گذاشت . اون زمان ما میتونستیم هر چقدر دلمون میخواد کتاب بار بزنیم و از مغازه بریم . ما از اعتماد اون تعجب کرده بودیم . وقتی برگشت ازش پرسیدیم و اون گفت آدم اگر نخواد به آدمای دیگه اعتماد کنه نمیتونه زندگی کنه . من از شما توقع نداشتم که به من اعتماد کنید . هر چند من توی مغازه تنها نبودم . اما میتونستید خیلی منطقی به من توضیح بدید که خانوم شما چی لازم دارید چون من باید برم انبار . اما درعوض شما به من تیکه انداختید : معلوم نیست چی میخواد ! بلوز میخواد . شورت میخواد . زیرپوش میخواد . همه چی میخواد ! من اول سعی کردم سکوت کنم و انگار که نشنیدم اما کودک درونم احتیاج به دفاع داشت . از خودم دفاع کردم و همین الان هم میگویم ! من یک بلوز و شلوارک ورزشی میخواستم با یک جوراب شلواری زرشکی و اون جوراب سفید پشت ویترین که دورش ربان صورتی داره ! با اینکه عاشق رنگ سبز اون شلوارک شدم ولی حرفمو زدم و از مغازه شما اومدم بیرون . داشتن اون شلوارک به این تحقیر از جانب شما نمی ارزید ! من این نامه را نه برای اصلاح شما نوشتم ونه برای گلگی ! فقط برای دل خودم نوشتم . برای شیرین شدن آن قسمت از کام وجودم که امروز از بدخلقی شما تنگ و تلخ شد دعا میکنم . نه برای خودم که برای شما و این همه تلخی . دعا میکنم خدا حال شما را شیرین کند . راستی اگر شما ما را دوست ندارید پس چرا این همه به خودتان زحمت میدهید و این جنس های قشنگ را به بدبختی وارد میکنید ؟
دوسندار و دعاگوی شما - ریحانه !
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 13:41  توسط mood+y
|
نقاشیات که جمع شد با بابا سعیدت همه رو میچسبونیم روی مقوا . میزنیمشون به در و دیوار خونه بعدش یک هفته نمایشگاه برگزار میکنیم ! زنگ میزنیم همه رو خبر میکنیم . مامانجون و بایی . مادر و پدر . دایی محسن و خاله حنانه . فاطی عمه جونتو شوهر عمه حامدت . زن عمو ثریا و عمو علی با پسر عموت کامیار . خاله هاجر و عمو رضا و یارا . خانم بهاری همسایه طبقه بالاییمون . آقا و خانوم جوادفر همسایه کناریمون . خاله مرغولت . زنگ میزنیم فائزه جونم با دختر قشنگش از قزوین بیاد . همه رو همه رو خبر میکنیم بیان نمایشگاه نقاشی تو رو ببینن . فک کنم باید نمایشگاهتو تا چند هفته تمدید کنیم !
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:54  توسط mood+y
|
هر چند وقتی به سرم میزند با یک سرخ پوست به جنگل های آمازون فرار کنم . این روزها ازان وقت هاست ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 18:1  توسط mood+y
شده ام شهرزاد قصه گو . این قصه ها را از ترس جان به هم میبافم . نه اینکه شهریاری تیغ به دست بالای سرم ایستاده باشد . نه ! که اگر این کلمات را آنگاه که در ذهن پر شورم زاییده میشوند روی کاغذ نیاورم میمیرند . خونشان میفتد گردن من . خون شگون ندارد . خون دامن آدم را میگیرد . مرا قصاص میکنند . شده ام شهرزاد قصه گو ! از ترس جان این قصه ها را به هم میبافم !
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:57  توسط mood+y
|
امروز صبح بنده گیر یک آقایی افتادم که ماشاالله خیلی گنده بود ! یعنی ایشان تنهایی جای ۲ نفر را گرفته بود و منو یکی دیگه ۲تایی جای یک نفر نشسته بودیم ! اصولا در اینجور موارد خودم را تا حد امکان جمع و جور میکنم منتها جواب که نمیدهد بی خیال میشوم و سعی میکنم فکر کنم این تنی که اینطور تنگ مرا خفت کرده درخت است . دیوار است . مرد نامحرم نیست ! بعد از امتحان هم یکی از برادران افاغنه با کتانی های زرد و آبی و ۲ تا کیسه برنج محسنو یه کلاه کاکسکت کنار ما نشست و ما را حسابی مشعوف کرد ! همینطور به اون دختره که راحت جلو نشسته بود و شانس خودم که این پشت گیر افتادم فحش میدم که مسافر سوم دم جام جم پیاده شد ! کلی از ته دل دعاش میکنم که منو نجات داده !
پ ن : از همینجا از تمام آقایون محترم خواهش میکنم حواستون به پاهاتون باشه وقتی میشینین تو تاکسی . مدل نشستنتون اینطوریه ! موقع نشستن پاهاتونو از هم باز میکنین ! دست خودتون نیستا ! ولی خب یه کم مراعات !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:39  توسط mood+y
|
اگر روزهای قبل باید کلّه ات را در تجریش بالا میگرفتی و کوهها را نمیدیدی و میفهمیدی هوا بدجوری آلوده است و اگر روزهای قبل باید از پنجره کلاس بیرون را نگاه میکردی و برج میلاد را نمیدیدی و میفهمیدی هوا آلوده است و اگر روزهای قبل صبح که به آسمان نگاه میکردی و هوای آلوده را با ابری اشتباه میگرفتی و با خودت چتر میاوردی امروز در تهران هوا طوسی ست و آدم ها را کمی دودی رنگ میبینی !
به خودم میگم سریعا باید به فکر یه جهش ژنیتیکی باشم واسه ایجاد فیلتر شُش !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:25  توسط mood+y
|
گویا لاس استاد - شاگردی مباح اعلام شده است ! منتهای مراتب ما طی این ۳ سال خبردار نبودیم که امروز به حمدالله شدیم !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:19  توسط mood+y
|
دیشب که در محضر شیخ نشسته بودم داشتم سرخوش فکر میکردم اگر روزی ما هم برای خودمان رابعه یی شدیم از کرامات ما چه چیزی در تذکرة الاولیا نقل میشود . یاد یکی از خاطرات کودکیم افتادم . شاید ۲ - ۳ سالم بود . بابا عادت داشت از سر کار که میامد ۲ تا بالش میگذاشت پشتش و مینشست پای تلویزیون . یک شب به من گفت : برو برای من بالش بیار . گفتم : خودت برو بیار ! گفت خدا گفته بچه باید به حرف مامان و باباش گوش کنه . گفتم : خدا به من گفته بابات خودش بره بالش بیاره ! بابام پرسید خدا کی گفته ؟ گفتم : دیشب !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:38  توسط mood+y
|
از گل گشت تا سر جردن پیاده می آیم و به این فکر میکنم که چه گِلی به سرم بگیرم از دست این زبان لعنتی که دست از سر من برنمیدارد ! دلم میخواهد توی مصاحبه به آریانپور و شکاری بگویم : I’m tired of English ! that’s enough ! I can watch films ! I can read books ! I can speak ! I’m concerned may be this tiredness change into hate ! روی پله های پل هوایی دارم کم کم راضی میشوم که بروم اسمم را کلاس تی.تی.سی ثبت نام کنم و با گرفتن یکی دو کلاس در هفته با معلمی تا آخر عمر زبانم را از فراموشی مصون بدارم ! سوار پراید میشوم تا پارک وی . راننده تا تجریش میرود . از ماشین پیاده نمیشوم . نزدیکی های فرشته جلوی پای یک درویش نگه میدارد و سوارش میکند . میپرسد کجا درویش ؟ میگوید تکلیفم مشخص نبود داشتم همینطور میرفتم . کلاه نمدی سفید گذاشته سرش و یک عمامه سفید پیچیده دورپایین کلاه . عبای پشمی قهوه ای پوشیده . روی صندلی جلو نشسته از بین ریش و موهای نقره ایش هندزفری رد شده . برایم جالب است : fun . یک نمونه مینیاتوری و یا کارتونی از بایزید و بوسعید . یک آن هوس ماجراجویی میزند به سرم که راه بیفتم دنبالش . شیخ تجریش پیاده میشود . تاکسی تا میدان قدس میرود و من از خدا خواسته پیاده نمیشوم . ماشین ۴-۵ متری که جلو میرود حس ماجراجوییم شدیدا غلبه میکند و با خودم میگویم یا الآن یا هیچ وقت ! پیاده میشوم و میفتم دنبال درویش : شما درویشید ؟ میگوید اگر خدا قبول کند . میپرسد تو چه کار میکنی ؟ من دانشجو هستم . چقدر خوب ! دانشجوی چی ؟ میگویم ادبیات ! خیلی خوب ! از ادبیات کدام را دوس داری ؟ میپرسم منظورتان کدام شاعر است ؟ فردوسی / مولانا / سعدی ! هر کدامشان را یک جوری دوست دارم . جلوی آیس پک تجریش که حالا فرش فروشی شده کسی بهش التماس دعا میگوید و دستش را میبوسد . میگویم ببینم شما از نوادگان .. یعنی منظورم همان پیروان است ... یعنی طریقه بوسعید و بایزید الآن هم هست ؟ میگوید الان هم هست . میگویم انقدر ازین دروغ ها و حقه بازیهای عرفان مسلکی زیاد شده که آدم نمیتواند به کسی اعتماد کند ! میگوید این در هر صنفی هست . متولد چه سالی هستی ؟ ۷۱ . چه ماهی ؟ خرداد . چه روزی ؟ ۱۸م . خیلی خوب ! خیلی خوب ! تو در ادبیات بزرگ میشوی . در ادبیات پیش میروی . ادبیات در خون تو جریان دارد . وضع ادبیات زندگی ات چطور است ؟ نمیفهمم منظورش چیست ! زندگی هم ادبیات دارد . ادبیات حالَت . ادبیات اخلاقت . میگویم احساس میکنم این اواخر بهتر شده . خیلی خوب . میپرسم الآن هم خرقه و خانقاهو ازین حرف ها داریم ؟ مثلا الآن تهران کجا خانقاه هست . چند تاشان را اسم میبرد . اسم محله ها را بلد نیستم یادم نمیماند . فقط یکیش بود که پارک شهر بود و یک چیزهایی هم راجع به پزشکی قانونی گفت . میخواهد برود پاساژ قائم طبقه هنرش . ازش اجازه میگیرم که همراهش بیایم . اینکه آدم با یک درویشی به آن صورت وارد پاساژ قائم شود یک حالی ست ! همه نگاهت میکنند و با دقت به حرف هایتان گوش میدهند . سوار آسانسور که میشویم به حرف هایش ادامه میدهد . از عطار و سیمرغ میگوید و حافظ میخواند . سکوت کرده ام . حقیقتش آنکه کمی هم خجالت میکشم از ملت . به طبقه ۶م که میرسیم میفهمم که برای خودش دوست و آشنا زیاد دارد . خیلی ها میشناسندش و سلامش میدهند . میرویم سر دکان مغازه مرتضی نامی که نیست . با یک ریشوی خیلی ریشو دست میدهد که بعدها کاشف به عمل میاید که اسمش علی ست . علی دست درویش را میبوسد و خواهرش را به درویش معرفی میکند و شیخ هم مرا به علی "دخترم" معرفی میکند . دیدن یک مرید و مراد از نزدیک جالب است . حرفی از رفتن میزنند و پاسپورت . علی سیگار سوییسی تعارف میکند . دوست ندارم شیخ سیگار بکشد . میگوید ما این را میسوزانیم چون مردم را آزار میدهد . بازی با کلمات است . میخواهم بگویم شما که سیگار میکشید مردم را آزار میدهید ٬ توی سرم حرف های ابن جوزی دور میزند . مترصدم که عیبی بیابم ! تا مرتضی بیاید میرویم گشتی بزنیم . توی مغازه ها سرک میکشد . از پشت ویترین ها به بچه ها سلام میدهد و برایشان ادا درمیاورد . مرتضی را میبینیم . او هم یک عاااالم ریش دارد وسط سرش کچل است موهای کناره سرش بلندند تا کمرش . سلام میدهیم . مرا به مرتضی هم "دخترم" معرفی میکند . و من مگر میتوانم یاد طعنه های ابن جوزی نیفتم آنجا که حسابی به شیخ ها بابت رایطه شان با مرید های زن میتوپد ! میگوید ابلیس بر ایشان تلبیس کرده و اسم رابطه نادرستشان را دختری و پدری گذاشته اند . حواسم را بیشتر جمع میکنم . میرویم مغازه مرتضی . یک مغازه نقاشی ست . ۴ تا صندلی چوبی میگذارد برای منو درویشو علیو خواهر علی . مرتضی هم رفته بوده عکس بگیرد برای پاسپورتش . ریش هایش را هم جمع کرده چون گویا برای پاسپورت به ریش بلند گیر میدهند ! نقاشی های روی دیوار را نگاه میکنم . رئالند که بیشرشان هم به نظرم کپی ست . روی صندلی چوبی ناتوان مینشینم . همیشه از صندلی های ناتوان بدم می آمده چون ترس افتادن ازشان را دارم . دوباره سیگار سوییسی دود میکنند . این بار خواهر علی هم . کمی حرف میزنند . مرتضی یک ۴پایه پلاستیکی سفید را میگذارد وسط و ۴ تا لیوان پلاستیکی سفید که نسکافه دارد هم رویش . چه پیش میاید بر سر عاشقی که معشوقش لالست ؟ علی سر تکان میدهد . یعنی که این خیلی بد است . از من میپرسد . میگویم قلب هایشان که به هم راه دارد . انسان از دل و روحو خرد است . حرف زدن نشان آن خرد است . حالش خوش نیست از ما میخواهد حرف بزنیم . حرفی نداریم . مرتضی پیشنهاد ساز میدهد ...
ادامه دارد ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:4  توسط mood+y
|